|
ســـــــــايه آشنـــــــــــــــــــا |
|
در امتـداد لحــــــظه ها |
دنبال این بودم که کجا برم راهو گم کرده بودم به هر طرف میرفتم بن بست بود گاهی اوقات مسیر تکراری میشد. مثل اینکه داشتم رو یه دایره دور خودم میچرخیدم هر چی جلوتر میرفتم تاریکی و وحشت بیشتر وجودمو میگرفت احساس میکردم دارم فرو میرم دارم له میشم دستامو بالا بردم و فریاد زدم اما اون فقط نگاه میکرد و میخندید روزنه های امید چیزی جز سراب نبودن و من مثل پرنده ای که توهم شیشه ای رو با ازادی یکی میگیره به سمت اونا میرفتم دیگه خسته شدم به زمین افتادم از ته دل خودمو باختم و تسلیم شدم تا اخرین لحظه ازش پرسیدم:چرا؟ گفت:مگه برای تو راه مشخص نکردم؟ گفتم:چرا.ولی من راه میون برو انتخاب کردم گفت:این راه میون بر کجاست که من از اون خبر ندارم؟ راه من راه مستقیمه. اگه میخوای بیا گفتم:کجا بیام؟ این همه اومدم٬اخرش به اینجا رسیدم و گرفتار شدم گفت:از مسیر من بیا از مسیر من بیا از صراط مستقیم و خدا به من لبخند زد خدايا دلم برات تنگ شده خدايا دلم برا تمام لحظه هاي با تو بودن تنگ شده باهام دوست باش هر چند من دوست وفادار و خوبي نبودم 
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت 15:48 توسط فهيمه |

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09ساعت 16:41 توسط فهيمه |
منو به آن رودی ببر دور از صدا دور از همه منو به فردايی ببر جايی که ديوارش کمه منو ببر، منو ببر به سرزمين قصه ها از اين ديار آهنی از اين غمها از غصه ها منو ببر، منو ببر به جشن رقص گندم ها اونجا که خونهه هاش گلی اما پر از پنجره ها منو ببر، منو ببر به دشتی که همسايمون آسمون و ستاره ها قاصدکها خبر ميدن عشق گل و پروانه ها منو ببر، منو ببر
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02ساعت 11:55 توسط فهيمه |
مگر زندگی چیست ؟ آخر به فنا رسیدن است مگر رویا چیست ؟ آخر به پوچی رسیدن است مگر من چیستم ؟ آخر آدم نیستم چیست که می ماند در این راه ؟ یک کوله پشتی پر از خالی در آخر خاطره ای از ما خاطره ای از من پشت اندیشه های گریان پشت چشمان شور پشت شیشه ی ، قاب شکسته پشت تحمل های طولانی عاقبت گم می شویم در فصل های طوفانی که جز آتش و دود نیست و در آن لحظه است که ناقوس ناله ها فریاد می زند . . . 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 11:11 توسط فهيمه |
قلم امشب بنويس از دل دلدار به يار
شايد امشب برسد آه دل زار به يار همه ايام به ياد غم آن يار گذشت غم ايام مرا بر دل آن يار نگار قلم امشب بنويس اشك دو چشمان مرا شايد از اشك من آن يار بيايد به ديار اين ديار دل من بي رخ سبزش خشكيد باز امشب خبري از رخ آن يار بيار قلم امشب تو بگو سوز مرا ، ساز مرا بس كه اين ساز بگفت سوز مرا شد بي يار گفتي آدينه اي آيي سوي دلدار ولي كاش آدينه بيايد كه بيايي به قرار گر كه آدينه رسيد و عجلم بار نداد گر كه ناكام شدم از رخ سبز و دل يار چشم من باز گذار و سوي چشمم ره يار كه كه آن يار بداند كه بدم در انتظار...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت 8:54 توسط فهيمه |
دلم برای خنده هات برای دل سوزوندنات برای هرم نفست واسه نوازش نگات دلم برای همه چیت شده یه آلبوم کوچیک یه آلبوم دیدنی که می شه تو اون خاطره دید یه آلبوم ازتو و چشات از تو و نقش خاطرات از تو که امید منی از تو که میمیرم برات اگه بری داغون می شم بدون تو تموم می شم پیشم بمون عزیزدل فقط با تو آروم می شم می خوام برای موندنت واسه همیشه خوندنت ماهی شم و شناکنم تو نازکای پیرهنت آخه تو امید منی پرتو خورشید منی تو بهترین دلیل من برای زنده موندنی وقتی که بارون می باره غنچه ی عشقو می کاره انگار چشاتو می بینم که آرومم نمی ذاره چی می شه آشنام بشی؟ خیل ترانه هام بشی؟ تو اوج این ناامیدی تعبیر رویاهام بشی؟ چی می شه تو خندیدنت توی ترانه خوندنت برای دلخوشی من بگی که راسته موندنت؟ هرچی بخوای همون می شم مجنون این زمون می شم فقط نرو،باهام بمون برات ترانه خون می شم من تو رو تو رویای دور تو دشت سبز پرغرور اون جایی که قاصدکا فراوونن،کرور کرور دیدم که بی رویا بودی بدون من تنها بودی دلت نمی خواست بخونی آروم وبی صدا بودی من اما آرزوت می شم تو آوازت سکوت می شم واسه کشیدن چشات قشنگترین خطوط می شم
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/10ساعت 11:53 توسط فهيمه |
دوست دارم بر شبم مهمان شوی
بر کویر تشنه چون باران شوی
دوست دارم تا شب و روزم شوی
نغمه ی این ساز پر سوزم شوی
دوست دارم خانه ای سازم ز نور
نام تو بر سردرش زیبا ز دور
دوست دارم چهره ات خندان کنم
گریه های خویش را پنهان کنم
دوست دارم بال پروازم شوی
لحظه ی پایان و آغازم شوی
دوست دارم ناله ی دل سر دهم
یا به روی شانه هایت سر نهم
دوست دارم لحظه را ویران کنم
غم ، میان سینه ام زندان کنم
دوست دارم تا ابد یادت کنم
با صدایی خسته فریادت کنم
دوست دارم با تو باشم هر زمان
گر تو باشی،من نبارم بی امان
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 19:7 توسط فهيمه |
آه می کشد ضمیر ناگهان من ! شعر می شود تمام غصّه هاي من ! ناله مي شود صداي ناشنيده ام ! خسته از تمام روزهاي بي بهار گريه مي شود تمام خنده هاي من اشك در كرانه دلم موج مي زند ! مرگ بر نگاه خسته ام خنده مي كند ! مي كشد مرا كنار ساحل اين دلم غرق مي شوم ميان غم آه از اين دلم آه از اين نگاه خسته اي كه مُرد آه ازين غروب بي طلوع آه ازين خزان بي بهار آه مي كشم ، يا كه نه آه مي كشد صداي او درون من * لحظه ها يكي يكي چو آه مي گريزد از ميان دستهاي من آه مي كشم شعر من بمان ! مرو ! با تو آه مي كشم آه من بمان !!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 9:57 توسط فهيمه |
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست ديگر دلم هواي سرودن نمي کند سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم اي داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود «بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
«آيا»زياد رفت و «چرا» در گلو شکست
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/09ساعت 15:41 توسط فهيمه |
رفتنم نزدیک است
مرگ من نزدیک است مرگ من هم آغوشم در بستر بیداری می خندد مرگ من در پشت پنجره در انتظار رسیدن می گرید مرگ من در میخانه قلبم شراب حسرت می نوشد مرگ من نزدیک است مرگ من دست در دستم کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست تا آخر زمین گردش می کند مرگ من سراسر خون است مرگ من از غروب خورشید سرخ است مرگ من حسرت رسیدن است مرگ من تنفس ماهی است در خفگی حوض مرگ من ستاره ای است در آسمان هفتم مرگ من بر روی شانه ام آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است مرگ من کوچ پرستو نیست مرگ من گریه شمع نیست مرگ من بال پروانه نیست که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد مرگ من بید مجنون نیست که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد مرگ من شیون ندارد مرگ من از پشت صبح پیداست مرگ من در طلوع آسمان پیداست مرگ من از پشت بال پروانه پیداست مرگ من در آیینه چشمانم پیداست در صدای جویبار پیداست در صدای دریا پیداست در سکوت کوه پیداست در هاله ماه پیداست مرگ من نزدیک است مرگ من فرداست فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد فردایی که گلهایش همه ستاره ستارگانش همه خورشید خورشیدش همه دریا دریاهایش همه صحرا صحراهایش همه سراب سرابهایش همه حقیقت حقیقتش همه فردا و فردایش خواهد رسید مرگ من نزدیک است مرگ من با طلوع خورشید می رسد با صدای پای نسیم می رسد مرگ من بی صدا می رسد اما من صدای نفسهایش را در دستانم می فهمم رنگ آنرا می فهمم سرمایش را می فهمم من مرگ را می فهمم می فهمم که آمدنش نزدیک است می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است می فهمم که با طلوع فردا مرگ من نزدیک است
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت 15:29 توسط فهيمه |
حقيقت دارد دوستت دارم
تو را دوست دارم
در اين باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
مي خواستم
مي خواهم
تمام لغاتي را كه مي دانم براي تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 13:50 توسط فهيمه |
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته یک سینه غرق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم...اما امشب دلم گرفته
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29ساعت 8:57 توسط فهيمه |
شبانگاهان تا حريم سحر چون زبانه كشد سوز آوازم شرر ريزد بي امان بدل ساكنان فلك ناله سازم دل شيدا حلقه را شكند تا برايد و راه سفر گيرد مگر يكدم گرم و شعله فشان تا ببام جهان بال پر گيرد خوشا اي دل بال و پر زدنت شعله ور شدنت در شبانگاهي ببزم غم ديدگان تري جام پر شرري شعله آهي بيا ساقي تا بدست طلب گيرم از كف تو جام پي در پي به داد دل اي قرار دلم نو بهار دلم ميرسي پس كي چون آن ابر نو بهارم من بدل شور گريه دارم من ميتوانم آيا نبارم من؟ نه تنها از من مي ربايد اين شور شيدايي جهاني را ديده ام يكسر غرق درياي نا شكيبايي بيا در جام مشتاقان گل افشان كن گل افشان كن بروي خود شب ما را چراغان كن چراغان كن چون آن ابر نو بهارم من بدل شور گريه دارم من ميتوانم آيا نبارم من؟ 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/26ساعت 9:56 توسط فهيمه |
نمي خواهم بمانم من در اينجا
در اين شهر شلوغ بي كسي ها
شكسته خاطر و جان سوخت زين جا
مرا با خود ببر نوري از اينجا
نه يك روز و نه يك ماه و نه سالي
شدم پابند اين شهر ريالي
خيابان ، كوچه ها بيرنگ نيستند
تپش ها ، قلب ها همرنگ نيستند
سواران را پياده نيست ياري
پياده هم به فكر خود سواري
به سيم تار خود انگشت آرم
كه تا درد دل خود را برآرم
اگر ياري كنند اين تار و انگشت
در آرم داغ دل را با سرانگشت
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت 11:38 توسط فهيمه |

خیلی وقت که یه آهی تو نگامه
خیلی وقت حتی اشک هم قهر با من
تک و تنها تو قفس اسیر این تن
خیلی وقت خنده هام خیال و رویاست
آرزوهام چون حبابی روی دریاست
خیلی وقت که شب هام نوری نداره
توی آسمون می گردم واسه دیدن ستاره
خیلی وقت گلدون ها بدون آب اند
ماهی ها انگاری عمریه تو خواب اند
خیلی وقت قلب من خسته و پیره
برای سوختن و ساختن دیگه دیره
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 11:18 توسط فهيمه |
آه اي آينه
باز میخواهم تو را پیدا كنم
با تو شاید خویش را معنا كنم
من كیم؟ گر خود شناسی داشتم
كی ز خود بودن هراسی داشتم؟
های...ای آینه! معنا كن مرا
گم شدم در خویش، پیدا كن مرا
فرصتی تا رود را پیدا كنم
قطره قطره خویش را دریا كنم
اهرمن دارد مجابم می كند
لای لایش گاه خوابم میكند
آه ...اگر این قطره در شن گم شود
ظاهرم در چاه باطن گم شود
شیشه ی این دیو در دست من است
همت اما ... وای با اهریمن است
های... ای آینه تصویرم مكن
آنچه می خواهد "من" پیرم مكن
های ... ای آینه!حاشا كن مرا
گم كن و آزاد پیدا كن مرا
با من دریاییه من موج باش
در حضیض من هوای اوج باش
میتوانی میتوانی " آنِ" من
بازگردانی "منِ " انسان من
شیخ ما دیریست شبها با چراغ
دیگر از انسان نمیگیرد سراغ
الفتی تا ما چراغ او شویم
خانه خانه در سراغ او شویم
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت 8:46 توسط فهيمه |

عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05ساعت 8:33 توسط فهيمه |
اشک هایم را ببین سرد است و بی جان نازنین 
باختم خود را به چشمان تو آسان نازنین
باز جریان تمام لحظه هایم با تو است
تا ته این کوچه گردی های حیران نازنین
کاش بودی تا ببینی در هجوم بی کسی
باز می خوانم تو را با چشم گریان نازنین
بی تو بودن مرگ من در وحشت تاریکی است
همچو برگی در میان خشم طوفان نازنین
پشت حسرت های سوزان دلی پر تاب و تب
کلبه ای اینجاست دور افتاده ، ویران نازنین
با دو دست شوق ، قلبم کاش میشد می نوشت
پشت پلکت قصه ای از عشق پنهان نازنین
ساده و بی پرده گفتم پر ز احساس وجود
دوستت دارم ، نمی گردم پشیمان نازنین
با تو لبریز از غزل هایی همه پر رمز و راز
بی تو اما واژه هایم رو به پایان نازنین
حرف بسیاران برایم هیچ اما خود بگو
چیست من را پکی این عشق تاوان نازنین ؟
دست بی منت بکش بر بال تنهایی من
می تپد قلبش ولی زخمی و بی جان نازنین
گرچه در فکرت اسیرم ، عاشقانه می رهم
خود شکستی بر دل من قفل زندان نازنین
کاش با نور تو مهتابی ترین مستی من
آسمان تیرگی می شد درخشان نازنین
کاش می گفتی کنون با من که هستم پیش تو
ختم می کردی تو این شعر پریشان نازنین
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03ساعت 9:18 توسط فهيمه |
دوش ، از دل ِ شوریده سراغی نگرفتی
بر سینه ، غمی هشتی و داغی نگرفتی
ای چشم و چراغ ِ شب ِ تاریک ِ فریدون
افتادم و دستم به چراغی نگرفتی
پاییز ِ دل انگیز ِ سبک سایه ، گذر کرد
بر کام ِ دلم ، گوشه ی باغی نگرفتی
روزان و شبانت ، همه در مشغله بگذشت
لختی ننشستی و فراغی نگرفتی
در حسرت ِ آغوش ِ تو خون شد دل و یکروز
در بازوی ِ من ، دامن ِ راغی نگرفتی
بر گو چه شد ای بلبل ِ خوش نغمه ، که از لطف
دیگر خبر از لانه ی زاغی نگرفتی
گلزار ِ فریدونی و این طرفه که یک عمر
بوییدت و او را به دماغی نگرفتی
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 15:45 توسط فهيمه |
براي هميشه دوستت دارم روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک عاشق تو يه قلب بي قرار و کوچک فقط مي خوان بهت بگن : تولدت مبارک تقديم به مهربانم دوست خوبم مطهره تولدت مبارك عزيزم
+ نوشته شده در شنبه 1387/09/23ساعت 8:3 توسط فهيمه |